چقدر قلبم از تنهایی لبریز است
چقدر بی تاب لحظه های فرار از بیقراریم
من هر سکوتی را
به هیجان تکرار هجوم ترجیح می دهم
شاید بهانه برای بودنم تویی
اما سعی مداومت بیشتر تنهایم می کند
محبوب : دیگر کلمه ای پوسیده و نخ نماست
در این شهر کلاهک و زنجیر
مای وجودم تکفیر سرود عشق شده
بدلیجات مرا به من تنهایی تبدیل کرده
صبر هم دیگر چاره این تحول نیست
کم و بیش اندیشه می میرد و
تنها تصورات موجود می ماند
دیگر درد یا غم حتی
تلنگر حسی به بار نمی آورد
دیگر بعد از بلندی سرازیری نیست
همه قانونها شکل دگرگونه گرفته اند
۲
در پیدایش زمان
از ازل
باور تقدیر شکست
و قویدلان یاهووار
به نبرد سرنوشت تاختند
اما من پیشگویی ناکامم که
می دانم
و این دانستن هیچگاه
شادم نکرده
سپاس ایزد را
که جانم بخشید
تا بدانم که در نداستن
زندگی زیباتر است !

