تبليغاتX
گذر فصلها
در پهندشت خاک  تولد می ماند

در بستر آسمان    نیایش

در سکوت غریبگی    تلاقی نگاه

و در محرمیت آشنایی     توقع

در این احوالات متنوع

من در خلوت خود   

ستاره باران حس یافتن شادیم

و لذت کشف

که آیا یافت می شود یا نه

مگر در حسرت هم می توان زندگی کرد

تنهایی و با دیگری و بی هم نفسی

را تحمل می توانم کرد اما

نداشتن را نمی خواهم بدانم چیست

محبوب من     طبیعت

با من اگر بسازد

لحظاتی را با او در آغوش خواهم کشید که

هرگز نتوان تصور کرد با بنی بشری !

قدر دان آن لحظه ام که بدون هیچ اندوهی

با او در تفکر و نیاز می گردیم

و سپاس بودن به جای می آوریم .  

 

 

+ نوشته شده توسط رويا در شنبه چهارم مهر 1388 و ساعت 20:49 |

اندوه بودنت و اندوه نبودنت هيچ  تفاوتي  ندارد

جز يك دلشوره سبك كه در هنگام ترك هر اعتيادي

 بر گردن معتاد است كه تحمل بايدش كرد.

ميخواهم مانند يك تك سلولي یا يك ياخته

خودم در محبت خويش غرق باشم و

وجود مهرآور خود را از لطف ايزد شكرگزار.

ميخواهم در خودم زايش داشته باشم از مهر و احساس وتدبير

حتما كارساز خواهد بود

بدون نياز به وجودي كه مرا در نيابد و مهر را نفهمد

و در گذار مشكل خيز دو نگاه گرفتارم گرداند

و در بخشش دو فرهنگ ناهمگون سستم سازد

و در خيزش غرور پرواز، سنگ پايم باشد

و بهانه اي براي جنگ.

نمي خواهم وقتي دل هواي كندن كرد، از اين خاك

وجودم تقسيم شده باشد و نفهمم كه

آن نيمه حياتم در چه آرزويي است.

آنچه كه در بودنم، درپيشاني نگاهت نيافتم.

آه كه قلم چه موهبتي است!

چقدر غم را از ميهماني قلبم برون مي سازد.

هر چند آرزو كردن براي گذشته

بيهوده ترين گام برنداشته است

اما هميشه اي كاشهاي زمان گذشته با آدمي همراه است

و خواهان سر برآوردن

 و افسوس را

به تلخي گذشته مي بايد فراموش كردن.

+ نوشته شده توسط رويا در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388 و ساعت 15:3 |

مدتهاست دست به قلم بردن و براي دل نوشتن را از ياد برده ام

زماني است كه نميتواني براي خودت بنويسي و يا بیانديشي

شهامت و شجاعت عده اي تو را آنچنان حيرت زده مي سازد كه

ميخواهي فقط براي آنها بنويسي

اما اين هم جز خودخواهي نيست

هر تواني بايد در موقعيتي برابر به نمايش درآيد

اما آيا مي توانم به برابري رفتار و نگاهم با

 اين سيل خروشان احساس و تدبير افتخار كنم

جز اميد و دعا و سلامتي براي همه آناني كه

 معتقد به راهشان و حقشان هستند ادعايي ندارم

از دست دادنهاي پي در پي دوستان و عزيزان

چه در راه سياست و چه مشكلات هواپيمايي و ...

ديگر جزو حوادث نادر نيست

دارد اين مسائل جزء ذات زندگي ايراني مي شود

پرواز در پرواز

زندگي در زندگي

مرگ در مرگ

و من نگاه مي كنم به زمان گريزپا كه

فرا مي رسد و مي گذرد بدون اينكه بدانم چرا ؟!

+ نوشته شده توسط رويا در دوشنبه پنجم مرداد 1388 و ساعت 18:40 |

بر تارك آسمان و زمين ديوار وجودم غمي سنگين نشسته

بدون آنكه بگويد مهمان ناخوانده كيست و از كجاست !

شايد شناخت اين مهمان ناخوشايند بتواند كمك رساند به

من خسته دل و خسته تن تا بهتر پذيرايش باشم .

شايد دست از وجود نازنين من بردارد.

اي كاش مانند دود پيپم كه در هواي اتاق در ثانيه هاي بازدم

گم مي شود ، اين غمهاي ناخواسته دروغين ، دل مشغول كن نيز

حل مي شدند و به عدم مي پيوستند .

شادي چه گريختني كرده ،از روح ناآرام و سركش من كه

گوسفندوار به دنبال آرامش پس از طوفان كودكي هايم مي گردد.

اي كاش اين قلب نازك معاني من ميدانست چقدر مشتاق رفتنم

اگر شادي را با خود همراه نسازد.

من تمام زندگيم را خرج مهر به ديگران كردم تا غم را دور سازم

از حول محوريت غمگنانه خويش

و چه آسان غمها جذب من شدند و شادي نصيب ديگران

اما غم ربايي را من نميخواستم

غم زدايي را در انديشه بودم و ترك اين حس به اشتباه در من

مبدل به حس ديگر خواهي گرديد

چقدر سخت است

مثل جان كندن ، مثل دنيا نديدن ، مثل بد بودن .

+ نوشته شده توسط رويا در پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388 و ساعت 21:9 |

عشق با تو معنايي ديگر يافت

در همايش سكوت و احساس

گفتن بي معناست

گاهي سكوت

تفسير ي به پهناي طبيعت دارد

و حيات

تعبير بي چون سكون

حيراني من و اعتبار نگاهت

آميزشي شد بي نام

ترسي نيست از بيان ثانيه هاي با تو بودن

كه هوشيارم به مستي و مدهوشي

يادگار لحظه هاي گذران با تو

يادمان خاطرات زنگار گرفته عصر ماست

خاطراتي ماندگار و محتوم

سر انگشتان احياگر تو

تجديد حياتي روحاني بود

در وجود بي طاقت رويايي من

معجزه به عصر ماقبل و

 دوران طلايي فرستادگان منحصر نيست  

گاهي معجزه مي تواند يك حس باشد

مي تواند يك اميد هر چند نارس و دور باشد

مي تواند التيام دردي كور باشد

گاهي در روشنايي زندگي مي كني

اما    كور سوي شمعي با

پت پت صوابش تو را متحير مي سازد

گاهي در بوستاني غرق تماشايي 

اما  گل شقايقي صحرايي تو را مفتون خويش مي سازد

گاهي در دريايي زيبا با موجهايي

به عظمت صخره هاي بي كران در نبردي

اما موجي كوچك با تو نرد عشق مي بازد

گاهي مفتون يك وجودي ، يك بياني

اما

كلامي كوتاه و نگاهي مشتاق تو را از خود مي ربايد

+ نوشته شده توسط رويا در پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388 و ساعت 13:57 |

سالها پيش

دختري را مي‌شناختم كه به عشقي دل سپرد ...

رنگ و بوي گل گندم با كمند گيسويش رقابتي ديرينه داشت

بلبلي مست هر صبح و شام بر تارك بيد مجنون خانه همسايه

شيدايي به گوش رهگذران مي‌خواند

و شايد در حواس چندگانه مبهوت خويش گم مي‌شد

سايه حيات قلبش

با گمشدن غرورش

آميزشي همگون بود                   براي

محبوبي كه اندك نگاهي در سينه‌كش يك سراب بود

بعدها ...

دختري را مي‌شناختم كه در كوير منزل داشت ...

و تصور مي‌كرد در جنگلي سرسبز مقيم است

سرخسي خشن در باغچه‌اش مي‌پرورد

و انديشه در گلبرگي تزييني

او را در چشم نمودار بود

من و او در عشق حل بوديم و بهار  را جويا

اندكي بهار بايد تا دلسيري را به دل اسيري مبدل سازد

رنگ شيرين مهر بايد تا شور وصل فزايد

صبح محبت يار ما را بس

كه اوج مرادش

زلفك مرجاني در نغمه وصل ساحل و درياست    

حال ....

دختري را مي‌شناسم كه ...

وجود نازنينش بر آماج هجران زميني صبور است، ليك

قلب كوچك و عاشقش هرگز

+ نوشته شده توسط رويا در پنجشنبه هفدهم بهمن 1387 و ساعت 19:56 |

خانه من زيباست   خانه عشق تودرتوست

خانه كميابي دوستي است     خانه تپش زندگي است

خانه ما ابري است       خانه ما سكوتي است در قلبمان

خانه ما شلوغي است در خيابان

رودخانه اي مرا در خود جاي داد

رود كوچكي به حال من گريست

رود بزرگي بر من فخر فروخت

گل سيبي بويش را به من بخشيد

 انار نو رسيده اي قرمزيش را به صورتم داد

شبنمي از غبار چشمانم گذر كرد

باراني قلبم را شستشو داد

گنجشگكي ، ساري پهناي صورتم را

با دم زيبايش جارو كشيد

دست مهربان عاشقي قلبم را قوت داد

تا خانه اي بسازم ابري

كاخ ابري من بسيار زيباست

آنجا را دوست دارم

مانند ؛ كودكي به عروسكش

مانند؛  مادري به فرزندش

مانند؛  عاشقي به معشوقش

آسايش آنجا را مي پسندم

آسودگي اجسام و ارواح ما در آنجا

نياز خانه است

زيباست    آري     زيباست

+ نوشته شده توسط رويا در سه شنبه یکم بهمن 1387 و ساعت 22:44 |

سلام  اي تابنده همه عصر    اي فروغ همه تاريخ

تاريخ سراسر نيرنگ و جنگ و زور

از نام تو راه كج كرد    از صلابت تو گردن خم كرد

تو با همه كوچكي بسيار به حال تاريخ گريستي

تو  در اين گريستن رهايش كردي

تو همه عمرت را به خيال رهروي تاريخ و زمانه بسر بردي

كه آرزوهايت برآورده خواهد شد يا نه

سؤالهاي تو به بلنداي صخره هاي باكره كرانه هاست

صلح و محبت آمال تو در قصه هاست

قصه كه جاي خود دارد    غصه هاي همه دنيا هم مال توست

تو گويي همه با تو اي ظريف تر از ظرافتها سر جنگ دارند

تو گويي همه نامردميها با تو

اي صلابت قلبهاي پاره  نرد عشق مي بازند

سلام  اي شكوفه شكفته شده    به خونخواهي در خزان

تو تحمل نتواني كرد       شكنندگي سرماي زمستان را

تو يكه تازي وتنها           بر خود مبال

سرما خشن است        هشدار باد ترا

اي محبت سرو             اي ستاره هاي رنگين اعتماد

اي گلبرگ هاي خشخاش آرزو

هنگامي كه آسمان آبستن حوادث است

ناله غمگين تو به جايي نمي رسد

طبيعت سر سودايي دارد

بازي نيك ندارد براي تو

زنجير پاهاي تو از بته هاي بافته شده تاريخ است

كه مانند زنجيريان تو را از حركت بازمي دارد

بر تو سلام

+ نوشته شده توسط رويا در سه شنبه یکم بهمن 1387 و ساعت 22:27 |

 

حسين جان

گردن گردونه و گردباد زمان با اسم تو خم شد

نياز ما عاشورا بود نه احتياج تو اي حسين

شيهه شلاقهاي وحشي دشمن

بر طول تاريخ  خط سرخ ننگ نشاندند كه

تا ابد جاري خواهد بود و

اي حسين من

تو   خود بزرگترين شاهد نجيبي هستي  كه مانده اي

و   هميشه خواهي ماند

تفسير عشق تو در كربلا طوماري شد از نثار خون

تفسير ان عشق يگانه زينب به تو

آن تعبيري شد كه به وصف نايد

از قلب محبوبي مانند خواهر چگونه گذشت

آن لحظه كه يار بي سر بر مسلخ ببيند

چگونه يادآور آن يادواره محجوب تو توانست به ياد آورد

آن لحظه سخت نكونامي ات را

كوهها كمان سنگي خويش را در عزايت بشكستند و فرسودند

درختان پير بهار گشتند حتي نه در فصل خزان

به پاي تو اگر خون جاري نشد

قلبها مذاب گشت

عشقها تباه شد

رنگين كمان هفت رنگ

تنها در روز واپسين عاشورا يك رنگ داشت

زيرا قلب زينب نيز يك رنگ داشت

نبودي برادر

تا رنگهاي قلب دشمنانت را تو هم يكرنگ خون كني

هر چند چقدر فاصله اين خون و آن خون

ديگر چه آرزويي مانده بر شيعه تو اي حسين !

چه اميدي !

 

+ نوشته شده توسط رويا در پنجشنبه دوازدهم دی 1387 و ساعت 18:49 |

 

بارها به تو گفته ام كه :

 تو از سلاله پاك خورشيدی ومن

 زاده ناپاكی از كهكشانهای دور

از هم آغوشی يك ستاره با سياره ای خشك و پست

 تو با خود نور را به ارمغان آورده ای و

من از خود زيبايی وحشتناكی كه

 تو آن را دوست می داری

و هراسم از اين است كه

پاكی روح تو آلوده وجودی مانند من گردد

 مادرم ستاره ای پاك و نورانی و عاشق بود

 و پدرم سياره ای خشك و ترسناك و هيولاوش

 از اين دو كه هم آغوشی ننگينی داشتند

"من چگونه خواهم بودن"

+ نوشته شده توسط رويا در یکشنبه بیست و ششم آبان 1387 و ساعت 20:18 |